گوهر 44
الكريم اذا احتاج اليك اعفاك و اذا احتجت اليه كفاك
جوانمرد چون بتو نيازمند شود رهايت كند و چون تو بدو محتاج شوى چاره سازت باشد
برى حاجت ار نزد مرد كريم، شود چاره سازت بزر يا به سيم
كريم ار بسوى تو آرد نياز، نباشد ورا دست خواهش دراز
گوهر 45
العقل ان تقول ما تعرف و تعمل ممّا تنطق به
از دانائى است گفتن آنچه مىدانى و بكار بستن آنچه مىگويى.
بگويد چو دانست مرد خرد نه خاموشى او را بهر جا سزد
بكار آرد او نيز گفتار خويش كه شاخ خرد زايدش بار بيش
گوهر 46
الشّرف بالهمم العالية لا بالرّمم البالية
شرف در داشتن همّتهاى والا است نه باستخوانهاى پوسيده (افتخار به گذشتگان)
به همّت بود آدمى را شرف ز گوهر فزايد. چو قدر صدف
بستخوان پوسيده رفتگان، چه نازىّ و بالى تو اى ناتوان
گوهر 47
العاقل يجتهد فى عمله و يقصّر من امله. الجاهل يعتمد على امله و يقصّر من عمله
خردمند در كار خود مىكوشد و از آرزويش مىكاهد. نادان بر آرزويش تكيه ميكند و در كارش كوتاه مىآيد
خردمند كوشنده باشد بكار بر اسب امل او نگردد سوار
كند بيخرد تكيه بر آرزو نكوشد بكار و بكاهد از او
گوهر 48
الكلام فى وثاقك ما لم تتكلّم فاذا تكلّمت به صرت فى وثاقه
ما دام كه سخن نگفتهاى سخن در بند تو است، چون گفتى تو در بند آن افتى.
سخن تا نگوئيش در بند توست، چو ناسفته در، زير لبخند توست
چو در سفتى و زود گفتى سخن، در آئى به بندش چه مردى چه زن